نوشته شده در تاريخ شنبه سی و یکم فروردین ۱۳۹۲ توسط حسرت باران |
ما فریاد می زدیم: «چراغ! چراغ!»
و ایشان در نمی یافتند
سیاهی چشم شان
سپیدی کدری بود اسفنج وار
شکافته
لایه بر لایه بر
شباهت برده از جسمیت مغزشان.
گناهی شان نبود:
از جنمی دیگر بودند.
(احمد شاملو)
برچسبها: اشعار نیمایی و سپید, احمد شاملو
