باران یعنی تو بر می گردی...
وبلاگ تخصصی شعر معاصر ایران و جهان (بهترین شعرها و...)
نوشته شده در تاريخ یکشنبه بیست و هشتم آبان ۱۳۹۱ توسط حسرت باران |
 

در فراسوی مرز های تن ات تو را دوست می دارم.

آینه ها و شب پره ها ی مشتاق را به من بده

روشنی آب و شراب را

آسمان بلند و کمان گشاده ی پل

پرنده ها و قوس و قزح را به من بده

و راه آخرین را  

در پرده یی که می زنی مکرّر کن.

  ***

  در فراسوی مرزهای تن ام

  تو را دوست می دارم.

  در آن دور دست بعید

  که رسالت اندام ها پایان می پذیرد

  و شعله و شور تپش ها و خواهش ها

                                                           به تمامی

فرو می نشیند

  و هر معنا قالب لفظ را وا می گذارد

  چنان چون روحی

                                که جسد را در پایان سفر،

  تا به هجوم کرکس های پایانش وانهد...

***

  در فراسوهای عشق

  تو را دوست می دارم،

  در فراسوهای پرده و رنگ.

  در فراسوهای پیکر هایمان

 با من وعده ی دیداری بده. 

(احمد شاملو)

 


برچسب‌ها: اشعار نیمایی و سپید, احمد شاملو
.: Weblog Themes By Blog Skin :.

تمام حقوق اين وبلاگ و مطالب آن متعلق به صاحب آن مي باشد.

اسلایدر