نوشته شده در تاريخ سه شنبه بیست و سوم آبان ۱۳۹۱ توسط حسرت باران |
بی گاهان
به غربت
به زمانی که خود در نرسیده بود-
چنین زاده شدم در بیشه جانوران و سنگ،
و قلبم
در خلاء
تپیدن آغاز کرد
***
گهواره ي تکرار را ترک گفتم
در سرزمینی بی پرنده و بی بهار.
نخستین سفرم باز آمدن بود ازچشم اندازهای امید فرسای ماسه و خار،
بی آن که با نخستین قدم های نا آزموده ي نوپائی خویش به راهی دور رفته باشم
نخستین سفرم
باز آمدن بود .
***
دور دست
امیدی نمی آموخت
لرزان
بر پاهای نو راه
رو در افق سوزان ایستادم.
دریافتم که بشارتی نیست
چرا که سرابی در میانه بود
***
دور دست امیدی نمی آموخت.
دانستم که بشارتی نیست:
این بی کرانه
زندانی چندان عظیم بود
که روح
از شرم ناتوانی
دراشک
پنهان می شد.
(احمد شاملو)
برچسبها: اشعار نیمایی و سپید, احمد شاملو
