نوشته شده در تاريخ چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت ۱۳۹۲ توسط حسرت باران |
آرام از کوچه می آید
پنجره را باز می کند
و سرش را روی بالشم می گذارد
*
چه معشوقه ای می شد
این باد
اگر
هرجایی نبود
(رضوان ابوترابی)
برچسبها: شعر کوتاه و هایکو, رضوان ابوترابی
آرام از کوچه می آید
پنجره را باز می کند
و سرش را روی بالشم می گذارد
*
چه معشوقه ای می شد
این باد
اگر
هرجایی نبود
(رضوان ابوترابی)