نوشته شده در تاريخ یکشنبه بیست و ششم خرداد ۱۳۹۲ توسط حسرت باران |
در باغ
تابوهای حائل
تابوهای کهنه ی حائل
رفتن خیالی بیش نیست
بگذار بنشینم
و فکر رفتن را
در جیب های خود
پنهان کنم.
بگذار دست ها را
بگذار این علائم بومی را
پشت کتاب ها بگذارم.
رفتن خیالی بیش نیست
-از مادرم شنیده ام این را-
از مادرم که باغ را آرام
تا روی میز خانه هدایت کرد.
بگذار با فکر آن ستاره
که بوی گندم می داد
دلخوش باشم
شمشیر را بخوان
شمشیر را بخوان
شمشیر فصل آخر این باغ است
شمشیر را بخوان
تا من
آن تماشاگر باشم
که رعشه های آخر این باغ پیر را
با چشم های کهنه ی خود دیده است
بگذار بنگرم
بگذار از دریچه بر این باغ بنگرم.
(هوشنگ چالنگی)
برچسبها: اشعار نیمایی و سپید, هوشنگ چالنگی
