باران یعنی تو بر می گردی...
وبلاگ تخصصی شعر معاصر ایران و جهان (بهترین شعرها و...)
نوشته شده در تاريخ چهارشنبه بیست و نهم خرداد ۱۳۹۲ توسط حسرت باران |
 

از فاخته پرسیدم

چند سال دیگر خواهم زیست...

سر شاخه های کاج لرزیدند

شاخه ی زردفامی روی چمن افتاد.

صدایی از ژرفای جنگل با طراوت شنیده نمی شود...

من به خانه می روم

و باد سرد

پیشانی سوزان مرا می نوازد.

(آنا آخماتوا)


برچسب‌ها: شعر جهان, شعر روسیه, آنا آخماتووا
.: Weblog Themes By Blog Skin :.

تمام حقوق اين وبلاگ و مطالب آن متعلق به صاحب آن مي باشد.

اسلایدر