نوشته شده در تاريخ چهارشنبه بیست و نهم خرداد ۱۳۹۲ توسط حسرت باران |
از فاخته پرسیدم
چند سال دیگر خواهم زیست...
سر شاخه های کاج لرزیدند
شاخه ی زردفامی روی چمن افتاد.
صدایی از ژرفای جنگل با طراوت شنیده نمی شود...
من به خانه می روم
و باد سرد
پیشانی سوزان مرا می نوازد.
(آنا آخماتوا)
برچسبها: شعر جهان, شعر روسیه, آنا آخماتووا
