باران یعنی تو بر می گردی...
وبلاگ تخصصی شعر معاصر ایران و جهان (بهترین شعرها و...)
نوشته شده در تاريخ پنجشنبه سی ام خرداد ۱۳۹۲ توسط حسرت باران |

به آسیه و جواد مجابی

گاهی هوا در گنجه های کهنه می گردد

و در غبار هاله ی محبوس

                     نا گه

                     شاعری یاد آرد آوازی که می خوانده ست:

یا این گل خوشبوی

یا عشق دشمن خوی

گاهی هوا در عکس های کهنه می گردد

احیاء حالت های دیرین را

می برم از هر عکس و عکسی تازه می سازم.

تا پیشتاز گله های آسمان باشد

طرح گوزنی را به کاغذ پاره ی ابری می اندازم.

در آسمان ملتهب از بوسه ی پاییز

تک چهره ای می سازم: آتش زاد و باران خیز.

و می نهم بر کفه ی همسنگ بازوی ترازویی

پروانه و پرهیز:

یا می پذیری این گل خوشبوی

یا برگ ریز عشق دشمن خوی

عطر قدیمی را

سر می کشم از ریشه های باد.

با قطره ی خونی که از گل می چکد

                                            نقش نگینم را می آرایم.

وز عکس بانویی که از اوهام تاریخی ست

با سر در شمس العماره ست آنچه نقش انگار خواهم کرد

وز لحظه های یادگاری، ساعتش را نیز

از خواب ها بیدار خواهم کرد

با این گل خوسبوی

یا عشق دشمن خوی

گاهی هوا در جامه دان کهنه می خوابد

آنگاه، در یک لباس زن

                         غبارآلود

تک بازویی

             آهسته جان یابد.

جو دانه ها می روید از سرما، به روی پوست

مرغان مهتابی بر آن نک می زنند و دانه می چینند.

و آبیاری می کند باران به نوری ناب

آن چهر غایب را

و با لب گویای آن آواز می خواند:

می پذیری این گل خوشبوی را

یا خزان عشق دشمن خوی را

(محمد علی سپانلو)  


برچسب‌ها: اشعار نیمایی و سپید, محمد علی سپانلو
.: Weblog Themes By Blog Skin :.

تمام حقوق اين وبلاگ و مطالب آن متعلق به صاحب آن مي باشد.

اسلایدر