مهمان ها آمده بودند
كه باران به شيشه خورد.
تا برنج قَد بكشد
و احساسات ماهي بي دريا كباب بشود،
مردان
چترهاي كلمه هاي سياسي روزنامه را
روی باغ هاي تركمن وسط اتاق تكاندند؛
و زنان
خوردنِ نان و پنير و سبزي را
براي دفع بلاي زن دوم از سر زندگاني شان
ستودند.
حالا از پنهان شدن چند حادثه ي ديگر
پشت صورتك هاي كور سياست كه بگذريم،
توطئه ي گل نكردن امسال درخت پرتغال هم
كه بماند كنار هيچ،
با هفت صلوات مادربزرگ
در گروي آسمان يخ زده چه بايد كرد؟
آش انار هم تا مهمان ها سر سفره بيايند
ماسيد و از دهن افتاد.
تازه خواننده ي ماهور
در حصارش گير كرده بود و كِش مي آمد،
كه من به ياد نامه ي عاشقانه اي افتادم
كه از پشت شاخه هاي خرمالو
به روي آفتاب افتاد...
مهمان ها هنوز نشسته بودند
بافنجان هاي داغ چاي
و نمي ديدند
كه در تابستانِ سينه بند تازه ي من
چه مي گذرد ...
(ناهید کبیری)
برچسبها: اشعار نیمایی و سپید, ناهید کبیری
