نوشته شده در تاريخ چهارشنبه نوزدهم تیر ۱۳۹۲ توسط حسرت باران |
دیدی آن مرد آمد
آن مرد در باران آمد
و مرا با خود برد؟
شنیدی دو دست، شاخه بود و صدا میزد:
مشیانه!.....مشیانه!؟
دیدی چطور از آبادی گذشتیم و
در مغاک، خاک شدیم
و از تکاپوی گیاه افتادیم
و ساقه ریواس در گلویمان پژمرد؟
هنوز چراغ شکستهام را میگیرانم
و در مسیر بادها میایستم
کسی مرا به نام بخواند
کسی مرا به نام بخواند.
(نرگس باقری)
برچسبها: اشعار نیمایی و سپید, نرگس باقری
