باران یعنی تو بر می گردی...
وبلاگ تخصصی شعر معاصر ایران و جهان (بهترین شعرها و...)
نوشته شده در تاريخ پنجشنبه بیستم تیر ۱۳۹۲ توسط حسرت باران |
 

درخت را که قطع کردند

به جایش ایستادم در کوچه

آب را از ریشه‌هایش گرفتم

کشیدم بالا تا نوک فکرهایم

نوک برگ‌هایی سبز

که روی دست‌هایم ساخته‌ام

برای کلاغی که در ضمیر ناخودآگاه است

نمرده است

در حافظه‌ی فراموش شده‌ی کوچه

غارغار می‌کند

برای درختی که انسان است

می‌اندیشد به کوچه و آدم‌هایش

(صمد تیمورلو)


برچسب‌ها: اشعار نیمایی و سپید, صمد تیمورلو
.: Weblog Themes By Blog Skin :.

تمام حقوق اين وبلاگ و مطالب آن متعلق به صاحب آن مي باشد.

اسلایدر