نوشته شده در تاريخ پنجشنبه بیستم تیر ۱۳۹۲ توسط حسرت باران |
درخت را که قطع کردند
به جایش ایستادم در کوچه
آب را از ریشههایش گرفتم
کشیدم بالا تا نوک فکرهایم
نوک برگهایی سبز
که روی دستهایم ساختهام
برای کلاغی که در ضمیر ناخودآگاه است
نمرده است
در حافظهی فراموش شدهی کوچه
غارغار میکند
برای درختی که انسان است
میاندیشد به کوچه و آدمهایش
(صمد تیمورلو)
برچسبها: اشعار نیمایی و سپید, صمد تیمورلو
