نوشته شده در تاريخ سه شنبه بیست و پنجم تیر ۱۳۹۲ توسط حسرت باران |
دو جاده ی بی حوصله
کنارم می رسند می گذرند
کهکشانی از غبار
اتوبوس ها
بی حرکت
ادامه ی جریانی که
خطوط مایل درها را در آینه می تکاند
بی آنکه چیزی بجنبد
بی نجوایی غریب
یا ناله ی کشدار گربه
در فاصله ی پنجره و صندلی راحتی
دو جاده
پهن و گشوده
از دو سو می گذرند
و ابری سیال و کند
پرسه می زند
حوالی پیاده روی خیس.
(روشنک بی گناه)
برچسبها: اشعار نیمایی و سپید, روشنک بی گناه
