نوشته شده در تاريخ پنجشنبه بیست و هفتم تیر ۱۳۹۲ توسط حسرت باران |
پرنده
نیستم
اما از قفس بدم میآید.
دلم میخواهد آفتاب که سر میزند
پرندگان همه از شادی بال در بیاورند
و مرا هم که خواب صبحگاهیام بیشک
در بسته و تکراری است بیدار کنند.
پرندهی قفس نشین نه با طلوع آفتاب
شاد میشود و نه از غروب آن دلگیر.
(عباس صفاری)
برچسبها: اشعار نیمایی و سپید, عباس صفاری
