نوشته شده در تاريخ شنبه بیست و نهم تیر ۱۳۹۲ توسط حسرت باران |
پیاز را من رنده می کنم
که چشمه ی اشکمم خشک نشود
سیب زمینی ها را تو پوست بکن
که شعبده می کنی با پوست.
به نصرت علی خان قوال هم مجال بده
پنجره ای به قونیه برایمان باز کند
آراسته به نرگس های خمار چشم و
چند کبوتر نامه بر.
از master card
یا اداره ی مالیات بر درآمدی که ندارم
اگر زنگ زدند
بگو رفته است کشمیر
گوی چوگان گمشده ی اورنگ زیب را پیدا کند
و معلوم نیست کی بر می گردد
نخند عزیزم!
سوء تفاهم فرهنگی
سریع تر از وعده ی پوچ
دست به سر می کند مزاحم را.
فعلن تا این برنج کهنه ی هندی قد بکشد
از کهنه ترین شرابمان که چهارساله است و
یادگار قرن ماضی
دو گیلاس لب به لب
بگذار کنار دستمان.
شراب خوب هر جرعه اش
برای از یاد بردن یک قرن کافی است
جرعه جرعه
آنقدر می توانیم عقب برویم
که بعد از شام
سر از نخلستان های مهتابی بین النهرین در آوریم
و حوالی نیمه شب
از بدویتی برهنه و بی مرز.
(عباس صفاری)
برچسبها: اشعار نیمایی و سپید, عباس صفاری
