باران یعنی تو بر می گردی...
وبلاگ تخصصی شعر معاصر ایران و جهان (بهترین شعرها و...)
نوشته شده در تاريخ دوشنبه بیست و یکم مرداد ۱۳۹۲ توسط حسرت باران |
 

از خودم که چیزی ندارم

روسری مادرم را به تو می دهم

که روی شانه هایت بیندازی

و با هم در پارک ها قدم بزنیم

روی نیمکت ها بنشینیم

و درباره ی نهنگ ها قصه بگوییم

من خودم در کتابی به این قطوری

خوانده ام که نهنگ ها شب سفر می کنند

خواب آب ها را به هم می زنند

و دنبال بچه هایشان می گردند.

گاهی من و تو هم

مثل بچه نهنگ ها

بازیگوش می شویم

روی تاب ها می نشینیم

خودمان را تاب می دهیم

و فراموش می کنیم

به خانه برگردیم.

(هادی خورشاهیان) 


برچسب‌ها: اشعار نیمایی و سپید, هادی خورشاهیان
.: Weblog Themes By Blog Skin :.

تمام حقوق اين وبلاگ و مطالب آن متعلق به صاحب آن مي باشد.

اسلایدر