نوشته شده در تاريخ دوشنبه بیست و یکم مرداد ۱۳۹۲ توسط حسرت باران |
از خودم که چیزی ندارم
روسری مادرم را به تو می دهم
که روی شانه هایت بیندازی
و با هم در پارک ها قدم بزنیم
روی نیمکت ها بنشینیم
و درباره ی نهنگ ها قصه بگوییم
من خودم در کتابی به این قطوری
خوانده ام که نهنگ ها شب سفر می کنند
خواب آب ها را به هم می زنند
و دنبال بچه هایشان می گردند.
گاهی من و تو هم
مثل بچه نهنگ ها
بازیگوش می شویم
روی تاب ها می نشینیم
خودمان را تاب می دهیم
و فراموش می کنیم
به خانه برگردیم.
(هادی خورشاهیان)
برچسبها: اشعار نیمایی و سپید, هادی خورشاهیان
