نوشته شده در تاريخ چهارشنبه سی ام مرداد ۱۳۹۲ توسط حسرت باران |
دلواپسی ام نیست، چه باشی چه نباشی
احساس تو کافی ست، چه متن و چه حواشی
از خویش گذشتم، ببرم خاک کن اما
شعرم چه؟ نه! بی ذوق مبادا شده باشی
می خواستم از تو بنویسم که مدادم
خندید: چه مانده است مرا تا بتراشی
مجموعه ی آماده ی نشرم، خبر بد
یک خالی پر، خط به خط اش روح خراشی
شصت و سه غزل له شده در زلزله ی من
شصت و سه نفس، شصت و سه حس متلاشی
نفرین نه، سوال است: چه گونه دلت آمد
بارانم! اسیدانه به من زخم بپاشی؟
(محمد علی بهمنی)
برچسبها: غزل معاصر, محمد علی بهمنی
