نوشته شده در تاريخ جمعه دوازدهم مهر ۱۳۹۲ توسط حسرت باران |
چشم که باز می کنی
اجاق هستی
از دود
کلمه های گزنده
پراکنده
در هوا
بی هیچ جمله ای
می شنوی؟
دود است که آه می کشد
به شتاب از بستر برخیز
با مشتی نور سرد
دهان زخم ها را ببند
(ضیاء موحد)
برچسبها: اشعار نیمایی و سپید, ضیاء موحد
