نوشته شده در تاريخ یکشنبه چهاردهم مهر ۱۳۹۲ توسط حسرت باران |
گاهی روزها و جمعه ها مبدل به پرتقالی می شد به رنگ مهتاب پاییز من. من نمی دانستم آیا جای من و تو در کنار این پرتقال ابدی است یا نه. راستی به من بگو که دریای خاموش را چگونه به خانه بریم. ما که به خانه برویم در این شب پهناور دریای خاموش تنها می ماند. ما باز به سراغ دریای خاموش خواهیم رفت. در این شب پهناور که نام واقعی اش عسل و تلخی است چگونه خانه ام را به آفتاب بسپارم. شمع ها آرام، آرام به نوبت خاموش می شوند - نوبت ما کی خواهد رسید.
(احمدرضا احمدی)
از مجموعه عزیز من
برچسبها: اشعار نیمایی و سپید, احمدرضا احمدی
