نوشته شده در تاريخ دوشنبه بیست و هفتم آذر ۱۳۹۱ توسط حسرت باران |
به ایرج کابلی
ظلماتِ مطلقِ نابینایی.
احساسِ مرگزای تنهایی.
«ــ چه ساعتیست؟ (از ذهنت میگذرد)
چه روزی
چه ماهی
از چه سالِ کدام قرنِ کدام تاریخِ کدام سیاره؟»
تکسُرفهیی ناگاه
تنگ از کنارِ تو.
آه، احساسِ رهاییبخشِ همچراغی!
۱ مهرِ ۱۳۷۰
