باران یعنی تو بر می گردی...
وبلاگ تخصصی شعر معاصر ایران و جهان (بهترین شعرها و...)
نوشته شده در تاريخ دوشنبه بیست و هفتم آذر ۱۳۹۱ توسط حسرت باران |

به ایرج کابلی

 ظلماتِ مطلقِ نابینایی.

احساسِ مرگ‌زای تنهایی.

 

«ــ چه ساعتی‌ست؟ (از ذهنت می‌گذرد)

    چه روزی

    چه ماهی

    از چه سالِ کدام قرنِ کدام تاریخِ کدام سیاره؟»

 

تک‌سُرفه‌یی ناگاه

تنگ از کنارِ تو.

 

آه، احساسِ رهایی‌بخشِ همچراغی! 

۱ مهرِ ۱۳۷۰

.: Weblog Themes By Blog Skin :.

تمام حقوق اين وبلاگ و مطالب آن متعلق به صاحب آن مي باشد.

اسلایدر