باران یعنی تو بر می گردی...
وبلاگ تخصصی شعر معاصر ایران و جهان (بهترین شعرها و...)
نوشته شده در تاريخ سه شنبه شانزدهم مهر ۱۳۹۲ توسط حسرت باران |

شب از ستاره بیرون آمد و به باد تکیه داد

شب در سایه توقف کرد و سایه ها را برید

و ما در تصویرمان لبریز شدیم

 

از آغاز پله نورها برگ ریزان باد را اطلاع می دهند

من از باد باز می گردم و خورشید را از تصویرم پاک می کنم

باد نورها را می گیرد و در شاخه های درختی که پاسدار دیوار است می افشاند

من از حباب خورشید بیرون آمده ام

دوار هوا در بخاری،  شعله ها را از برودت می رهاند

رهایی من از ساحل شروع می شود که باد در اندامش ذخیره است

خورشید در ساحل ادامه دارد

و ساحل از ستارگان می پرهیزد.

مقابل سر سام تنهایی

روز از دریا باز گشته است ما را به خورشید جوانه می زند

می توانیم از تمتع خورشید باز گردیم و چراغی را پاسدار لحظاتمان کنیم

ما از دریای خاطره بیرون می رویم و خیالمان با صدف ها آغشته می شود

این چراغ است که شب را در چشم هامان می پاشد.

(هوتن نجات)

از مجموعه به یاد بعد از ظهرهای آفتاب


برچسب‌ها: اشعار نیمایی و سپید, هوتن نجات
.: Weblog Themes By Blog Skin :.

تمام حقوق اين وبلاگ و مطالب آن متعلق به صاحب آن مي باشد.

اسلایدر