نوشته شده در تاريخ جمعه نوزدهم مهر ۱۳۹۲ توسط حسرت باران |
سر به سر شعرم نگذار
من
از هیچ پنجره ای واژه برنداشته ام
و کلام سبزی
از درختی نشنیده ام
دروغی ندارم
دست هایم دیگر
تاریخ گذشته است
و دیگر
رویاهایم را
با خطوطی از نور نمی کشم
آن شب هم
بادکنک فروشی
که داشت آسمان را می برد
نگفت تا چند بشمارم
تا صبح شود
سر به سر شعرم نگذار
نمی دانم چه کسی مرا به این همه پوچی
سنجاق زده است
اما
صادقانه بگویم
تو هر چقدر هم که خوب
من اما
تنهایی ام را نمی فروشم
(رضوان ابوترابی)
از مجموعه می دانم پنجره ها مقصرند/ آوای کلار/ ۱۳۸۹
برچسبها: اشعار نیمایی و سپید, رضوان ابوترابی
