نوشته شده در تاريخ دوشنبه بیست و دوم مهر ۱۳۹۲ توسط حسرت باران |
سال هاست که سار از درخت پریده است سارا
و آش پشت پا نخورده ی این غریبه ی عاشق سرد شد
با این حال نمی شود تو را ببینم بگویم ستاره ای که دیشب دیده ام خواهم دید
پس بگذار این گره نابلد در این هوای پر از عربده بسته شود
و گرنه روسری آبی ات را باد با خود خواهد برد
سارا تو چقدر دیر آمدی و من چقدر زود رسیدم
(احمد آرمون)
برچسبها: اشعار نیمایی و سپید, احمد آرمون
