باران در اين شهر ساحلي
مسافري تنهاست
كه چشم اندازش را
به ميل خويش مي آرايد:
از سرعت ماشين ها مي كاهد
و به سرعت رهگذران مي افزايد.
صف اتوبوس را
از كنار خيابان
به سينه كش ديوار
مي كشاند.
روزنامه هاي باطل را
چتر مي كند
و پيش از آنكه
در انتهاي خيابان
به دريا بزند
رستوران هاي محلي را
در خلوت ترين ساعت روز
از مشتريان آب كشيده مي انبارد
من باران هاي پيش بيني ناشده را
دوست مي دارم
دويدن بچه ها
هجوم كبوتران به پل هاي راه آهن
پاره شدن چرت كشتي هاي تنبل
در باراندازها
بي تفاوتي گربه ها
در گرم ترين گوشه ي پنجره
چسبندگي پيراهن هاي خيس
برجستگي ي تنديس وار عضلات جوان
و بازگشت رنگ هاي پنهان
به چهره ها
به برگ ها
به سنگ ها
به آجرها...
کسی در باران
نقش بازی نمی کند
حتا خودپسندترین بازیگر هم می داند
مردم غافلگیر شده
تماشاگران خوبی نیستند.
(عباس صفاری)
از مجموعه دوربین قدیمی/ انتشارات مروارید/ ۱۳۸۹
برچسبها: اشعار نیمایی و سپید, عباس صفاری
