باران یعنی تو بر می گردی...
وبلاگ تخصصی شعر معاصر ایران و جهان (بهترین شعرها و...)
نوشته شده در تاريخ پنجشنبه بیست و پنجم مهر ۱۳۹۲ توسط حسرت باران |
 

آلبوم را ورق زد و به جوانی خود رسید.

به درختی تکیه داده و ژست گرفته بود.

پشت سرش در گوشه‌ای از آسمان، ‌تکه ابری سیاه دیده می‌شد.

ناگهان ابر شروع کرد به بزرگ شدن و لحظاتی بعد باران تمام صورت‌اش را خیس کرد....

آلبوم را و زندگی را خیس کرد.

آن روز،‌ روز عجیبی بود.

 فقط در خانه‌ی پیر مرد باران باریده بود...

(رسول يونان)


برچسب‌ها: شعر کوتاه و هایکو, رسول یونان
.: Weblog Themes By Blog Skin :.

تمام حقوق اين وبلاگ و مطالب آن متعلق به صاحب آن مي باشد.

اسلایدر