نوشته شده در تاريخ پنجشنبه بیست و پنجم مهر ۱۳۹۲ توسط حسرت باران |
آلبوم را ورق زد و به جوانی خود رسید.
به درختی تکیه داده و ژست گرفته بود.
پشت سرش در گوشهای از آسمان، تکه ابری سیاه دیده میشد.
ناگهان ابر شروع کرد به بزرگ شدن و لحظاتی بعد باران تمام صورتاش را خیس کرد....
آلبوم را و زندگی را خیس کرد.
آن روز، روز عجیبی بود.
فقط در خانهی پیر مرد باران باریده بود...
(رسول يونان)
برچسبها: شعر کوتاه و هایکو, رسول یونان
