نوشته شده در تاريخ شنبه بیست و هفتم مهر ۱۳۹۲ توسط حسرت باران |

آسمان ابري ست از آفاق چشمانم بپرس
ابر، باراني ست از اشك چو بارانم بپرس
تخته ي دل در كف امواج غم خواهد شكست
نكته را از سينه ي سرشار توفانم بپرس
در همه لوح ضميرم هيچ نقشي جز تو نيست
آنچه را مي گويم از آيينه ي جانم بپرس
آتش عشقت به خاكستر بدل كرد آخرم
گر نداري باور از دنياي ويرانم بپرس
پرده در پرده همه خنياگر عشق توام
شور و شوقم را از آوازي كه مي خوانم بپرس
در تب عشق تو مي سوزد چراغ هستي ام
سوزشم را اينك از اشعار سوزانم بپرس
جز خيالت هيچ شمعي در شبستانم نسوخت
باري از شعر ار نپرسي از شبستانم بپرس
(حسین منزوی)
برچسبها: غزل معاصر, حسین منزوی
