نوشته شده در تاريخ دوشنبه یازدهم آذر ۱۳۹۲ توسط حسرت باران |
هر روز کودک تر می شوم
تا دوباره به هم برسیم
دنبال یک توپ
ته یک بن بست
مثل فواره ای در چشمانم بخندی
مثل گنجشکی در نگاهت پر بشویم
باد را بغل کنیم
در پیراهنمان آرام بگیرد
هر روز عقب تر می روم
تا شماره ی روزهای بی تو را گم کنم
باز مثل ساقه ی گندمی
سر راهم سبز شوی
بی خیال بهشت
قرارمان ته همان کوچه
روی دیوار آجری دو نام شویم
باران بشویدمان
بپیوندیم
چون دو باریکه ی زلال
به هم.
(ساغر شفیعی)
از مجموعه من هم از شاعران دهه ی چهل هستم/ انتشارات آئینه جنوب/ ۱۳۸۸
برچسبها: اشعار نیمایی و سپید, ساغر شفیعی
