باران یعنی تو بر می گردی...
وبلاگ تخصصی شعر معاصر ایران و جهان (بهترین شعرها و...)
نوشته شده در تاريخ جمعه بیست و نهم آذر ۱۳۹۲ توسط حسرت باران |
 

بگو قطار بایستد

بگو در ماه ترین ایستگاه زمین بماند

بماند سوت بکشد، بماند دیر برود

بماند سوت بکشد، برود دور شود!

بگو قطار بایستد!

دارم آرزو می کنم:

می خواهم از همین بین راه

از همین جای هیچ کس نیست

کمی از کناره ی دنیا بروم

از جاده های تنها

که مردان بسیاری را گم کرد

مردانی که در محرم ترین ساعات عشق گریستند

و صدایشان در هیچ قلبی نپیچید.

می خواهم سوت بزنم، بمانم

زود بروم، سوت بزنم، دور شوم

کمی از این همه صندلی های پر دود

کمی از این همه چشم و عینک های سیاه

می خواهم کمی دورتر از شما سوت بزنم.

می خواهم در ماه ترین ایستگاه زمین

در محرم ترین ساعات ماه

                              گریه کنم

می خواهم کمی دورتر از شما

کمی نزدیک تر به ماه

                        بمیرم.

(هیوا مسیح)


برچسب‌ها: اشعار نیمایی و سپید, هیوا مسیح
.: Weblog Themes By Blog Skin :.

تمام حقوق اين وبلاگ و مطالب آن متعلق به صاحب آن مي باشد.

اسلایدر