نوشته شده در تاريخ سه شنبه دهم دی ۱۳۹۲ توسط حسرت باران |
خواستم از زيبايي ات بنويسم
ديدم نيستي
نوشتم درخت
تا هر وقت از كنارش رد شدي
شاخه ها برايت برقصند
هميشه راهت را كج كرده اي
درخت را بر مي دارم
مي نويسم رودخانه
نرسيده لباس هايت را مي كني
ماهي كوچكي مي شوي در آب هاي دور
كه ماهيگيري پير
آن را از آب مي گيرد
مي ايستم ميدان ماهي فروشان
كنار پيرمرد
لباس هايت را كه در دستم مي بيني
جان مي گيري
بلند مي شوي
و من بلافاصله مي نويسم:
اتاق
و چراغ را خاموش مي كنم.
(علیرضا نوری)
برچسبها: اشعار نیمایی و سپید, علیرضا نوری
