باران یعنی تو بر می گردی...
وبلاگ تخصصی شعر معاصر ایران و جهان (بهترین شعرها و...)
نوشته شده در تاريخ پنجشنبه دوازدهم دی ۱۳۹۲ توسط حسرت باران |
 

زمستان را فقط

به خاطر تو دوست دارم

به خاطر لباس هاي گرم زمستاني ات

كه هر چه سردتر مي شود

زيباترت مي كنند

به خاطر پالتوي كمر تنگي كه قدت را

بلندتر نشان مي دهد

به خاطر آن پلي ور سفيد يقه اسكي

كه محشر مي كند

و هر بار كه مي پوشي اش

مثل گلي كه باز شود در برف

چهره ات مي شكوفد از يقه ي تنگش

به خاطر آن شال گردن كشمير

كه جان مي دهد براي يك ميز آفتابگير و

قهوه ي تلخ با شير

سال از پي سال               از حضور تو

حظ مي كنم هر روز

در لباس هايي كه فصل را كوتاه

و بي همتا مي كند پسند تو را

لباس هايي كه وسط تابستان هم

دلم براي ديدنشان

تنگ مي شود

دستكش هاي نرمي

كه از «های» من نیز گرم ترند

و بوی صحرایی چرمشان تا بهار

عطرملایم دست های توست

و آن چکمه های ورنی ساق بلند

که کفرت را گاهی در می آورند

وقتی کنار یک فنجان چای تازه دم

یک دنده وا می روی در گرمای مبل

و گوش نمی دهی به پیشنهاد من

که بارها گفته ام با کمال میل حاظرم

ماموریت بی خطر باز کردن بندشان را

به عهده بگیرم

زمستان را

به خاطر چتری دوست دارم

که سرپناهش را در باران

قسمت می کنی با من

و هر قدر هم که گرم بپوشی

یقین دارم باز

در صف خلوت سینما خودت را

دلبرانه می چسبانی به من

هنوز باورم نمی شود

که سال به سال

چشم به راه زمستانی می نشینم

که سال ها

چشم دیدنش را نداشته ام.

(عباس صفاری)


برچسب‌ها: اشعار نیمایی و سپید, عباس صفاری
.: Weblog Themes By Blog Skin :.

تمام حقوق اين وبلاگ و مطالب آن متعلق به صاحب آن مي باشد.

اسلایدر