باران یعنی تو بر می گردی...
وبلاگ تخصصی شعر معاصر ایران و جهان (بهترین شعرها و...)
نوشته شده در تاريخ شنبه بیست و هشتم دی ۱۳۹۲ توسط حسرت باران |
 

زیبایی چهار فصل را

در چشم‌هایت کوچک کرده‌ای

دریاچه نمکی که از گونه‌هایت

سرازیر می‌شود

سنگ را مجروح می‌کند

عجیب‌تر از این اتفاق‌ها

این ترانه است

نام‌مان با یک حرف مشترک شروع می‌شود

چقدر باران در گردباد

گم شده است

زمانی که حروف الفبا کم می‌آورم

نمی‌توان علامتی

یا نت موسیقی‌ای اختراع کنم

تا تاریخ دوری تو را

که به شکل سرطان به گلویم چسبیده است

بنویسم

چاره‌ای نیست

باید زمان را به حرکت در بیاورم

چند میکل آنژ از این شهر بیرون بکشم

چند معدن الماس و فیروزه کشف کنم

برای هماهنگی بیشتر مجسمه‌سازها

چند بتهوون موسیقی را بسازم

تا مجبور باشند

بی وقفه صد سال چهره تو را بتراشند

(مجید تیموری)

از مجموعه خودکشی دسته جمعی نهنگ ها/ انتشارات مروارید


برچسب‌ها: اشعار نیمایی و سپید, مجید تیموری
.: Weblog Themes By Blog Skin :.

تمام حقوق اين وبلاگ و مطالب آن متعلق به صاحب آن مي باشد.

اسلایدر