نوشته شده در تاريخ جمعه چهارم بهمن ۱۳۹۲ توسط حسرت باران |
دیشب ستارهای به دستم چسبید
با صابون شستم نرفت
با لیف سابیدم نرفت
دستم را تا صبح در آب گذاشتم
تا خیس بخورد
بلکه کنده شود
وقتی از خواب بیدار شدم
ستاره بر دستم
دریچهای بود
برای دیدار با کهکشانها
(پونه ندایی)
از مجموعه پس از بیداری، تاریکی را گم کردیم/ نشر امرود
برچسبها: اشعار نیمایی و سپید, پونه ندایی
