نوشته شده در تاريخ شنبه پنجم بهمن ۱۳۹۲ توسط حسرت باران |
صبح که بیدار شدم
دعایم مستجاب شده بود
تو
روی برف لیز خوردی و من
دست هایت را
محکم تر گرفتم
چه همدستی موذیانه ای داریم
من و خیابان
دلم که می لرزد
شتابان بهمنی می ریزد
از قله ی غرور
بر کوهپایه های محصور احساسم
قندیل می بندد
تنهایی
وقتی تو با منی
و من تنها کسی
که راز تو را در روز برفی می دانم
فقط می دانم
که بهشتی گلگون
زیر شال زرد تو یخ بسته است...
(مریم سبزواری)
برچسبها: اشعار نیمایی و سپید, مریم سبزواری
