باران یعنی تو بر می گردی...
وبلاگ تخصصی شعر معاصر ایران و جهان (بهترین شعرها و...)
نوشته شده در تاريخ شنبه پنجم بهمن ۱۳۹۲ توسط حسرت باران |
 

صبح که بیدار شدم

دعایم مستجاب شده بود

تو

روی برف لیز خوردی و من

دست هایت را

محکم تر گرفتم

چه همدستی موذیانه ای داریم

من و خیابان

دلم که می لرزد

شتابان بهمنی می ریزد

از قله ی غرور

بر کوهپایه های محصور احساسم

قندیل می بندد

تنهایی

وقتی تو با منی

و من تنها کسی

که راز تو را در روز برفی می دانم

فقط می دانم

که بهشتی گلگون

زیر شال زرد تو یخ بسته است...

(مریم سبزواری)


برچسب‌ها: اشعار نیمایی و سپید, مریم سبزواری
.: Weblog Themes By Blog Skin :.

تمام حقوق اين وبلاگ و مطالب آن متعلق به صاحب آن مي باشد.

اسلایدر