باران یعنی تو بر می گردی...
وبلاگ تخصصی شعر معاصر ایران و جهان (بهترین شعرها و...)
نوشته شده در تاريخ یکشنبه سیزدهم بهمن ۱۳۹۲ توسط حسرت باران |
 

تقدیم به همه ی مادران گل

یادمان مانده نمدهایت و زیلوهایت

رنگ انگشترت و رقص النگوهایت

چرخ خیاطی‌ات افتاده ته انباری

رفته از یاد کمد قیچی و الگوهایت

هر شب از سمت اتاق بغلی می‌آید

خش‌خش نایلون پاره ی داروهایت

خانه عق می‌زد از بوی پماد و الکل

درد پیچیده به پاهایت و پهلوهایت

آسمانت سرمی بود که آرام آرام

آب می‌شد به چروکیده ی بازوهایت

دست دیوانه ی لرزان پدر در مشتت

نفس آخر «یا ضامن آهو» هایت

شده مانند دو تا انبه که آویزان‌اند

سیزده سالگی کوچک لیموهایت

باز کودک شدم و خواست بجوشد در من

عسل کوهی خشکیده کندوهایت

توی این شهر پر از گرگ بیا خوابم کن

با تکان دادن گهواره ی زانوهایت

(حسن بهرامي)

از مجموعه سيب هاي چوبي/ انتشارات فصل پنجم 


برچسب‌ها: غزل معاصر, حسن بهرامی
.: Weblog Themes By Blog Skin :.

تمام حقوق اين وبلاگ و مطالب آن متعلق به صاحب آن مي باشد.

اسلایدر