نوشته شده در تاريخ یکشنبه سیزدهم بهمن ۱۳۹۲ توسط حسرت باران |
تقدیم به همه ی مادران گل
یادمان مانده نمدهایت و زیلوهایت
رنگ انگشترت و رقص النگوهایت
چرخ خیاطیات افتاده ته انباری
رفته از یاد کمد قیچی و الگوهایت
هر شب از سمت اتاق بغلی میآید
خشخش نایلون پاره ی داروهایت
خانه عق میزد از بوی پماد و الکل
درد پیچیده به پاهایت و پهلوهایت
آسمانت سرمی بود که آرام آرام
آب میشد به چروکیده ی بازوهایت
دست دیوانه ی لرزان پدر در مشتت
نفس آخر «یا ضامن آهو» هایت
شده مانند دو تا انبه که آویزاناند
سیزده سالگی کوچک لیموهایت
باز کودک شدم و خواست بجوشد در من
عسل کوهی خشکیده کندوهایت
توی این شهر پر از گرگ بیا خوابم کن
با تکان دادن گهواره ی زانوهایت
(حسن بهرامي)
از مجموعه سيب هاي چوبي/ انتشارات فصل پنجم
برچسبها: غزل معاصر, حسن بهرامی
