نوشته شده در تاريخ شنبه بیست و ششم بهمن ۱۳۹۲ توسط حسرت باران |
دست هامان را در باد رها کنیم
شاید
این دست های پیر
بتوانند
از درخت
گیلاس بچینند
شاید
از سرگردانی رها شویم
و
به دنبال پروانه ها
در باد بدویم
هرچه بود آرزو بود
که رخ نداد
فقط
دست های ما در اتفاقات
آلوده شد
آن قدر آلوده
که ما از نگاه کردن به آن ها
هراس داشتیم
با دست های آلوده
از پله های اضطراری
بالا رفتیم
که شاید
ثانیه ای خود را فراموش کنیم
شب از ما می گریخت
به صبح نزدیک می شدیم
در میدان شهر
به دنبال کبریت روشنی بودیم
که سیگارهای نم گرفته و بدبو را
روشن کنیم.
(احمدرضا احمدی)
از مجموعه از بارانی که دیر بارید/ نشر ثالث
برچسبها: اشعار نیمایی و سپید, احمدرضا احمدی
