نوشته شده در تاريخ سه شنبه بیست و نهم بهمن ۱۳۹۲ توسط حسرت باران |
فکر می کردم که گنجشک ها قدیمی شده اند و
از یاد رفته اند
رفته بودند
اما یکی به یکباره پیدا شد و
زیک زاک چرخی زد و
آمد نشست
روی کاغذ دفترم
در دم ترسید از حرکت قلمم
زیر پایش ورق خورد صفحه ی دفتر و
پریشان
دوباره زیک زاک چرخی زد و
پر کشید و
رفت
(شهاب مقربین)
از مجموعه کنار جاده ی بنفش کودکی ام را دیدم/ موسسه انتشاراتی آهنگ دیگر
برچسبها: شعر کوتاه و هایکو, شهاب مقربین
