شدیم خاک رهی، گر به درد ما نرسند
چنان رویم که دیگر به گرد ما نرسند
(آرزوی سمرقندی)
خاک گردیدیم، اما اضطراب ما به جاست
کاش بنشیند غبار ما به دامان کسی
(آصف هروی)
تو هم در آینه حیران حسن خویشتنی
زمانه ای ست که هر کس به خود گرفتار است
(آصفی کرمانی)
چنان که ما به خیال تو رفته ایم زخویش
به عمر خویش نکرده است کس چنین سفری
(آفرین لاهوری)
می رود خنده زنان باز صراحی به رکوع
این نمازی ست که از قهقهه باطل نشود
(احسان اله ممتاز)
گر بی خود آمدیم به کوی تو دور نیست
فرصت نیافتیم که خود را خبر کنیم
(اوجی نطنزی)
همچو عکس آب، تشویش از بنای ما نرفت
مرتعش بوده است گویی پنجه ی معمار ما
(بیدل دهلوی)
از بس که جا به دیده مردم گرفته ای
هر کس که دید آینه را، دید روی تو
(بینش کشمیری)
شاید که گفتگوی تو آید درآن میان
هر قصه ای که هست به عالم شنیدنی ست
(تسلی شیرازی)
آواز تیشه امشب از بیستون نیامد
شاید به خواب شیرین فرهاد رفته باشد
(حزین لاهیجی)
سراپا ناز من از تربتم دامن کشان مگذر
مبادا غافل از خاکم برآرد آرزو دستی
(حزین لاهیجی)
پرستاری ندارم بر سر بالین بیماری
مگر آهم، از این پهلو به آن پهلو بگرداند
(حکیم شفایی)
زیر این نه آسیا کز خون دل در گردش است
استخوانی آرد می سازیم و نان معلوم نیست
(حکیم وحدت کاشانی)
در خموشی می شود لعل لبش آدم فریب
چون به هم آید دو لب، یک دانه گندم می شود
(حیرت لاهوری)
کجا روم که ببینم تو را نمی دانم
به جستجوی تو امشب به خواب هم رفتم
(خالص)
حیات از صحبت افسردگان نابود می گردد
که چون فصل زمستان شد، نفس ها دود می گردد
(سعید اشرف)
داریم شعله ای که ملایم تر از گل است
پروانه یی نسوخته است از چراغ ما
(سلیم تهرانی)
رفتم از این خرابه و از ضعف، سایه ام
همچون نشان دود به دیوار خانه ماند
(سلیم تهرانی)
صورت نبست در دل ما کینه ی کسی
آئینه هر چه دید فراموش می کند
(سلیم تهرانی)
مشرب پروانه دارم در طریق دوستی
شاد می گردم چراغ هر که روشن می شود
(سلیم تهرانی)
ملول شد دلت ای همنشین زگریه ی ما
که گفته بود گل کاغذین به باران بر؟
(سلیم تهرانی)
از ضعیفی چنان شدم که خیال
می تواند مرا به دوش ببرد
(شاپور تهرانی)
