باران یعنی تو بر می گردی...
وبلاگ تخصصی شعر معاصر ایران و جهان (بهترین شعرها و...)
نوشته شده در تاريخ چهارشنبه هجدهم بهمن ۱۳۹۱ توسط حسرت باران |

در سخن پنهان شدم چونان که بو در برگ گل

هر که دارد میل دیدن، در سخن بیند مرا

(مخفی رشتی)

با که گردون سازگاری کرد تا با ما کند

بر مراد دانه هرگز آسیا گردیده است؟

(کلیم کاشانی)

با من آمیزش او الفت موج است و کنار

روز و شب با من و پیوسته گریزان از من

 (کلیم کاشانی)

بجز سکوت ز روشندلان نمی آید

زبان شعله به کار بیان نمی آید

(کلیم کاشانی)

بعد عمری که به خواب من بیدل آمد

گریه آبی به رخم ریخت که بیدار شدم

(کلیم کاشانی)

پا زجیب و دست از دامن همی جوید کلیم

دست و پا گم کرده تا آن دست و پا را دیده است

(کلیم کاشانی)

تا ز دل آهی کشیدم، جمله دل ها درگرفت

باد بود، از آتش یک خانه، چندین خانه سوخت

(کلیم کاشانی)

چنان نهفته ام اسرار عشق را که لبم

خبر نیافت که نام که بر زبان منست

(کلیم کاشانی)

حدیث بحر فراموش شد که دور از تو

زبس گریسته ام آب برده دریا را

(کلیم کاشانی)

خاطر آشفته ای دارم که هر ساعت نفس

راه لب را می کند گم گر چراغ آه نیست

(کلیم کاشانی)

در حقیقت تنگدستی مایه ی دیوانگی ست

در چمن بید از غم بی حاصلی مجنون شد

(کلیم کاشانی)

روزگار اندر کمین بخت ماست

دزد دایم در پی خوابیده است

(کلیم کاشانی)

روشندلان فریفته ی رنگ و بو نیند

آئینه دل به هیچ جمالی نبسته است

(کلیم کاشانی)

زتیغت چاک چاکم، گر برآرم از جگر آهی

چو اوراق پریشان می رود بر باد اعضایم

(کلیم کاشانی)

سئوال ما نبود غیر آرزوی محال

نشسته ایم بر آن در که وا نخواهد شد

(کلیم کاشانی)

سیر گلشن کردی و گل غنچه شد بار دگر

بس که از شرم جمالت دست پیش رو گرفت

(کلیم کاشانی)

قانون گردباد بود روزگار را

جز خار و خس زمانه به بالا نمی برد

(کلیم کاشانی)

گرچه این ره را به سر طی می کنم همچون قلم

سرنوشت تازه یی هرگام در راه من است

(کلیم کاشانی)

گر زغمت شکست دل راز تو فاش کی شود

گنج نهفته تر شود، خانه اگر خراب شد

(کلیم کاشانی)

ما ز آغاز و ز انجام جهان بی خبریم

اول و آخر این کهنه کتاب افتاده است

(کلیم کاشانی)

مفلس ار جنس خود ارزان نفروشد چه کند

کم بها کرد تهی دستی دوران ما را

(کلیم کاشانی)

هست با خونین دلانم الفتی کز بعد مرگ

خاک من بر زخم اگر پاشند مرهم می شود

(کلیم کاشانی)

یک تن از اهل وفا نیست به خونگرمی من

باورت گر نبود پرس هم از خنجر خویش

(کلیم کاشانی)

چو گنجشکی ست مرغ جان به دست طفل حیرانی

که بیش از جان عزیزش دارد، اما می کشد زودش

(محتشم کاشانی)

جواب نامه ام از بس ز جانان دیر می آید

جوان گر می رود قاصد ز کویش پیر می آید

(معلوم شبستری)

از دو چشمت در دلم صد فتنه برپا می شود

مجلسی کانجا دو بد مست اند، غوغا می شود

(مولانا آهی جغتایی)

مجنون به ریگ بادیه غم های خود شمرد

یاد زمانه ای که غم دل حساب داشت

(میر صیدی اصفهانی)

از کاسه ی شکسته نخیزد صدا درست

احوال ما مپرس که ما دل شکسته ایم

(میرزا جلال اسیر)

اختیار اعتبار ما به دست دیگری ست

سایه ی دیوار را کوتاهی از دیوار نیست

(میرزا محمد باقر حسینی)

سایه ی بید گزیدم که ز صحرا برهم

بید مجنون شد و آن هم ره صحرا برداشت

(میرشوقی)

خیال یار را در دیده ی عاشق تماشا کن

که دارد شور دیگر پرتو مهتاب در دریا

(ناصر علی سرهندی)

از لطافت می توان چون شمع در فانوس دید

از زلال گردن او شعله ی آواز را

(نجف علی بک)

در بند آن نیم که به دشنام یا دعاست

یادش بخیر هر که مرا یاد می کند

(نجیب کاشانی)

ما زافتادگی از بس ز زمین پست تریم

سایه ی ما همه جا بر سر ما می افتد

(نجیب کاشانی)

دوست آنست کو معایب دوست، همچون آئینه رو به رو گوید

نه که چون شانه با هزار زبان، پشت سر رفته مو به مو گوید

(نشانی دهلوی)

از بس در انتظارت مردم به هر سر راه

با آنکه یک شهیدم صد جا مزار دارم

(نصیرای همدانی)

چندان که می پرم به پر و بال بی خودی

از عالم خیال تو بیرون نمی روم

(وحید قزوینی)

قاصد ز برم رفت که آرد خبر از یار

باز آمد و اکنون خبر از خویش ندارد

(ولی دشت بیاضی)

واعظ مکن دراز حدیث عذاب را

این بس بود که بار دگر زنده می شویم

(وحید قزوینی)

بس که بد می گذرد زندگی اهل جهان

مردم از عمر چو سالی گذرد عید کنند

(لاادری) 

بس که تن صاف تر از آب زلال است تو را

می توان دید که در ل چه خیال است تو را

(لاادری) 

به خواب بود رخش خواستم نظاره کنم

صدای پای خیالم نمود بیدارش

(لاادری)

 چنان آبی که کودک مشق خود در آن فرو شوید

هزاران حرف در هر قطره ی اشکی نهان دارم

(لاادری) 

غبار خاطر او گشته ام از ناتوانی ها

گر اندک قوتی می داشتم می رفتم از یادش

(لاادری) 

.: Weblog Themes By Blog Skin :.

تمام حقوق اين وبلاگ و مطالب آن متعلق به صاحب آن مي باشد.

اسلایدر