نوشته شده در تاريخ سه شنبه یکم اسفند ۱۳۹۱ توسط حسرت باران |
عـاصی شدم، بریـده ام از اینهمه عـذاب
از گـریـه هـای هـر شبـه ام روی رختـخواب
ده سال مـی شود کـه بـرایـم غـریبـه ای
ده سال مـی شود کـه خـرابـم... فقـط خـراب
شایـد تـو هـم شبیـه دلـم درد می کشی
شاید تـو هـم همیشـه خـودت را زدی بـه خـواب
از مـن چـه دیـده ای کـه رهـایـم نمی کنـی؟
جـز بیقـراری و غـم و انـدوه و اعتصـاب؟
جــز فکـرهـای منفـی و تصمیـم هـای بـد
جـز قـرص هـای صـورتـی ضـد اضطـراب؟
اصـلا تـو بـهترین بشـری!! مـن بـدم بـدم!
بگـذار تـا فرو بـروم تــــوی منــجلاب…
برچسبها: غزل معاصر
