نوشته شده در تاريخ پنجشنبه سوم اسفند ۱۳۹۱ توسط حسرت باران |
بمان و خواب مرا بیشتر معطر کن
هزار و یک شب افسانه را مکرر کن
به پلکی آمدی از آن سوی نیامدها
بمان و خستگی جان و جسم را در کن
من کهن شده را از جوانه پر کردی
من کهن شده را شاعری نوآور کن
«کسی هنوز عیار تو را نفهمیده است»
هرآنچه آینه ی شعر گفت باور کن
بدا که از غزل من لبی نمی نوشی
«مرا ببوس» برایم بخوان و نوبر کن
سروده های مرا فتح کردن آسان است
نگفته های مرا می توانی از بر کن
و نقطه چینی اگر بین شعر و من باقی ست
تو آن نباید را، نقطه نقطه کمتر کن
کمی به فکر غزل های ناتمامم باش
کم این قلم شده را شرمسار جوهر کن
(محمد علی بهمنی)
برچسبها: غزل معاصر, محمد علی بهمنی
