نوشته شده در تاريخ جمعه یازدهم اسفند ۱۳۹۱ توسط حسرت باران |
ساعت از نه گذشته، بايد به بستر رفته باشي
راه شيري در جوي نقره روان است در طول شب
شتابيم نيست، با رعد تلگراف
سببي نيست كه بيدار يا كه دلنگرانت كنم
همان طور كه آنان ميگويند، پرونده بسته شد.
زورق عشق به ملال روزمره در هم شكست،
اكنون من و تو خموشانيم، ديگر غم
سود و زيان اندوه و درد وجراحت چرا؟
نگاه كن چه سكوني بر جهان فرو مينشيند،
شب آسمان را فرو ميپوشاند به پاس ستارگان
در ساعاتي اينچنين، آدمي برميخيزد تا خطاب كند
اعصار و تاريخ و تمامي خلقت را.
(ولادیمیر مایاکوفسکی شاعر انقلابی روس – ترجمه از یوسف اباذری)
این شعر را پس از خودکشی مایاکوفسکی در جیب او یافتند؛ ظاهراً آخرین شعر اوست.
برچسبها: شعر جهان, شعر روسیه
