باید استاد و فرود آمد
بر آستان دری که کوبه ندارد،
چرا که اگر به گاه آمده باشی دربان به انتظار توست و
اگر بی گاه
به در کوفتنت پاسخی نمی آید.
برچسبها: اشعار نیمایی و سپید, احمد شاملو
ادامه مطلب...
میدان تهی است
و قهرمانان خسته اند
مردان خوب
بر اسبهای خوب ازین پهنه رفته اند.
(فرخ تمیمی)
برچسبها: اشعار نیمایی و سپید, فرخ تمیمی
وقتی که پوستت:
- ابریشم سپید تراوا -
نیلوفرینه می شود از نیش بوسه ها
احساس می کنم،
بازارگان عطر و پرند و نورم
در جاده های خرم ابریشم.
(فرخ تمیمی)
برچسبها: اشعار نیمایی و سپید, فرخ تمیمی
هر واژه، یک پرنده ی آزادست.
اما به یاد ندارم
کی، کی، کجا
آویخته به شاخه ی فکرم
آوار یک قفس را،
با گربه های مست.
(فرخ تمیمی)
برچسبها: اشعار نیمایی و سپید, فرخ تمیمی
برای اسماعیل خویی
هنوز
در فکرِ آن کلاغ ام در دره های یوش:
با قیچی ی ِ سیاه اش
بر زردی یِ ِ برشته ی ِ گندم زار
با خش خشی مضاعف
از آسمان ِکاغذی ی ِ مات
قوسی برید کج،
و رو به کوهِ نزدیک
با غار غار ِخشک ِ گلویش
چیزی گفت
که کوه ها
بی حوصله
در زِلّ ِ آفتاب
تا دیرگاهی آن را
با حیرت
در کلّه های ِ سنگی شان
تکرار می کردند.
*
گاهی سوال می کنم از خود که
یک کلاغ
با آن حضورِ قاطعِ بی تخفیف
وقتی
صلات ِ ظهر
با رنگ ِ سوگوارِ مُصرّش
بر زردی ی ِ برشته ی ِ گندم زاری بال می کشد
تا از فراز ِ چند سپیدار بگذرد،
با آن خروش و خشم
چه دارد بگوید
با کوه های ِ پیر
کاین عابدان ِ خسته ی ِ خواب آلود
در نیم روز ِ تابستانی
تا دیرگاهی آن را باهم
تکرار کنند؟
(احمد شاملو)
برچسبها: اشعار نیمایی و سپید, احمد شاملو
در فراسوی مرز های تن ات تو را دوست می دارم.
آینه ها و شب پره ها ی مشتاق را به من بده
روشنی آب و شراب را
آسمان بلند و کمان گشاده ی پل
پرنده ها و قوس و قزح را به من بده
و راه آخرین را
در پرده یی که می زنی مکرّر کن.
***
در فراسوی مرزهای تن ام
تو را دوست می دارم.
در آن دور دست بعید
که رسالت اندام ها پایان می پذیرد
و شعله و شور تپش ها و خواهش ها
به تمامی
فرو می نشیند
و هر معنا قالب لفظ را وا می گذارد
چنان چون روحی
که جسد را در پایان سفر،
تا به هجوم کرکس های پایانش وانهد...
***
در فراسوهای عشق
تو را دوست می دارم،
در فراسوهای پرده و رنگ.
در فراسوهای پیکر هایمان
با من وعده ی دیداری بده.
(احمد شاملو)
برچسبها: اشعار نیمایی و سپید, احمد شاملو
در فاصله ی گناه و دوزخ
خورشيد
همچون دشنامی برمی آيد
و روز
شرمساری ی جبران ناپذيری ست.
آه
پيش از آن که در اشک غرقه شوم
چيزی بگوی
برچسبها: اشعار نیمایی و سپید, احمد شاملو
ادامه مطلب...
او، هر چه بود با عطش خویش
گام مرا
تا انتهای خاطره ی سنگ:
- جمع بزرگ هسته و گردش -
می برد.
و در بُعد منظومه های ذهنم
با هسته،
ذره،
گردش،
پیوند می خورد.
و من
تا خویش را در آینه ی سنگ
با فرصتی به پهنه ی یک فصل، بنگرم
او:
- سیال آن عطش -
در زیر پوستم
مدّ مدید شد.
از ارتفاع شیری شبگیر
رفتم، تا دره های شام
و درعبور، زاویه ی باز روز و شب
پشت حصار هستی
خمیازه های ممتد خورشید را،
اندازه می گرفت.
همواره گام من
با شیب تند شب، زاویه ای قائم می سازد
و ذهن را،
در جست و جوی هستی
تا انتهای خاطره ی سنگ، می بَرَد.
تا مرگ
تا کمال رهایی
باید گذشت
از سرزمین آینه و سنگ.
(فرخ تمیمی)
برچسبها: اشعار نیمایی و سپید, فرخ تمیمی
کمی شاعر شو و یک شب مرا شکل غزل بنویس
اگر چه وصل ممکن نیست ولی تو محتمل بنویس
کجا هستی؟ کجا هستم؟ کجا جامانده ایم ازهم؟
برای چند مجهولم فقط یک راه حل بنویس
اگر لیلی، دلِ خود را به صحرا می زند هر شب
تو از مجنونیِ لیلا، فقط ضرب المثل بنویس
از این آوار اشعارم، منِ گم را تو پیدا کن
و بعد از آن تو نامم را به روی هر گسل بنویس
گناهش پای من صوفی! فقط یک بار کافر شو
بیا بر موم بی رنگ لبم طعم عسل بنویس
(نسیم پریشان)
برچسبها: غزل معاصر, دیگران
از میان برخیزد؟
نفس گرم گوزن کوهی
چه تواند کردن؟
سردی برف شبانگاهان را،
که پرافشانده به دشت و دامن؟
(محمد رضا شفیعی کدکنی)
برچسبها: محمدرضا شفیعی کدکنی, اشعار نیمایی و سپید
به من گفتی که دل دریا کن ای دوست
همه دریـا از آن ما کـن ای دوسـت
دلـم دريا شـد و دادم بـه دسـتت
مکش دریا به خون پروا کن ای دوست
کـنار چـشمه ای بـودیم در خـواب
تـو بـا جـــامی ربــودی مــاه از آب
چـو نـوشیدیم از آن جـام گـوارا
تو نیـلوفر شـدی مـن اشـک مهـتاب
تـن بـیشه پـر از مـهتاب امـشب
پلـنگ کــوه ها در خـــواب امـشب
به هر شاخی دلی سامان گرفته
دل مـن در تـنم بـی تـابه امـشب
(سیاوش کسرایی)
برچسبها: رباعی و دو بیتی, سیاوش کسرایی
آسمان
لانه ی مرغ خیال
و زمین،
خانه ی انسان است
آسمان با همه بازی خالی ست
و زمین با همه تنگی ها پر
(سیاوش کسرایی)
برچسبها: اشعار نیمایی و سپید, سیاوش کسرایی
کدام ساعت شني بهار را زاييد؟
کدام فصل پيرهني دارد گرمتر از تابستاني
که من عاشق دختر همسايهام
بودم؟
همان سال چه گريههايي ريخت از تن پاييز
و چه ارقام خستهاي افتاد
از صفحهي غروب ساعت ديواري؟
انگار زمستان بود که عقربههاي همان ساعت
لغزيدند تا کنار هم
افتادند درست در جاي خالي شش و نيم
و حالا من پير شدهام
همچنان که دختر همسايه
بي هيچ خاطره از شش و نيم.
(بيژن نجدي)
برچسبها: اشعار نیمایی و سپید, بیژن نجدی
شغل من نگاہ نکردن به خونریزی ست
شغل من این است که روزنامه نمی خوانم
شب ھا
دود می رقصد
در زیرسیگاری روی میز
پردہ می آید از پنجرہ تا نیمه ھای اتاق
یعنی باد پردہ را ھل می دھد
ھمین باد که از دریا تا من آمدہ است
داشتم می گفتم
شغل من
خاموش کردن رادیوست
بستن تلوزیون
در تمام ساعات پخش خبر.
(بيژن نجدي)
برچسبها: اشعار نیمایی و سپید, بیژن نجدی
من از انتهای جهان نهراسیده ام هرگز
که پایان همین واژه های سیمانی ست
شبی از یک شنبه ها
روزی از پاییز
و غروبی سوخته با آتش زرتشت
و این به زیارت انتهای جهانم کشانده
که آنجا هیچ چیز نیست مگر پرسشی ساده
من آغاز جهان شده ام آری
و پایان من گریه ای ست که دیگران
نمی بارند
دانه ای آب است که
می چکد از ساقه های علف بر خاک.
(بیژن نجدی)
برچسبها: اشعار نیمایی و سپید, بیژن نجدی
دو چشمت دفتر شعر و ترانه
نگاهت واژه های شاعرانه
ز چشمان تو می خواهم همیشه
غزل های لطیف عاشقانه
(هرمز علی پور)
برچسبها: رباعی و دو بیتی, هرمز علی پور
بادها
نوحه خوان
بیدها
دسته ی زنجیر زن
لاله ها
سینه زنان حرم باغچه
بادها
در جنون
بیدها
واژگون
لاله ها
غرق خون
خیمه ی خورشید سوخت
برگ ها
گریه کنان ریختند
آسمان
کرده به تن پیرهن تعزیه
طبل عزا را بنواز ای فلک...
(عمران صلاحی)
برچسبها: اشعار نیمایی و سپید, عمران صلاحی
قرآن به سر گرفتم و گفتم: سلام عشق!
یعنی به جز حریم تو بر من حرام عشق
با خون وضو بگیر و دو رکعت غزل بخوان
آن دم که اذن می دهد از روی بام عشق
ترسم که در سماع کشانم قنوت را
وقتی که قبله گاه تو باشی، امام عشق
از رکعت نخست در افتاده ام به شک
در سجده کفر گفته ام و در قیام عشق
سی پاره ی حضور مرا چله بست شو
قرآن به سر بگیر و بگو: والسلام عشق...
(علیرضا بدیع)
برچسبها: غزل معاصر, علیرضا بدیع
باغ ها در خویش می خواهند مدفونم کنند
تا درختان هم چو یاران پنجه در خونم کنند
کاش در باغ زمین هم میوه ی ممنوعه بود
بلکه آدم ها از این ویرانه بیرونم کنند
عشق نایاب است اینجا، گرچه لیلی های شهر
با فریب رنگ می خواهند مجنونم کنند
بگذر از خیر حسابم با کرام الکاتبین
امر کن فکری به حال زار اکنونم کنند
گوشه ی ویرانه ام امشب درختی سبز شد
باغ ها در خویش می خواهند مدفونم کنند
(سید صابر موسوی)
برچسبها: غزل معاصر, دیگران
شرقاشرقِ شادیانه به اوجِ آسمان
شبنمِ خستگی بر پیشانیِ مادر و
کاکلِ پریشانِ آدمی
در نقطهی خجستهی میلادش.
(احمد شاملو)
۱۳۷۵
نگران،
آن دو چشمان است،
دورسوی آن دو سهیل که بر سیبستانِ حیاتِ من مینگرد
تا از سبزینهی نارسِ خویش
سُرخ برآید.
سختگیر و آسانمهر
در فراز کن که سهیل میزند!
□
سهیلانِ مناند
ستارگانِ هماره بیدارم،
و دروازههای افق
بر نگرانیشان گشوده است.
(احمد شاملو)
بیمارستان مهرداد
13 بهمن ۱۳۷۵
مرگ آنگاه پاتابه همیگشود که خروسِ سحرگهی
بانگی همه از بلور سرمیداد ــ
گوش به بانگِ خروسان درسپردم
هم از لحظهی تُردِ میلادِ خویش.
ادامه مطلب...
چاهِ شغاد را ماننده
حنجرهیی پُرخنجر در خاطرهی من است:
چون اندیشه به گورابِ تلخِ یادی در افتد
فریاد
شرحهشرحه برمیآید.
(احمد شاملو)
بی گاهان
به غربت
به زمانی که خود در نرسیده بود-
چنین زاده شدم در بیشه جانوران و سنگ،
و قلبم
در خلاء
تپیدن آغاز کرد
***
گهواره ي تکرار را ترک گفتم
در سرزمینی بی پرنده و بی بهار.
نخستین سفرم باز آمدن بود ازچشم اندازهای امید فرسای ماسه و خار،
بی آن که با نخستین قدم های نا آزموده ي نوپائی خویش به راهی دور رفته باشم
نخستین سفرم
باز آمدن بود .
***
دور دست
امیدی نمی آموخت
لرزان
بر پاهای نو راه
رو در افق سوزان ایستادم.
دریافتم که بشارتی نیست
چرا که سرابی در میانه بود
***
دور دست امیدی نمی آموخت.
دانستم که بشارتی نیست:
این بی کرانه
زندانی چندان عظیم بود
که روح
از شرم ناتوانی
دراشک
پنهان می شد.
(احمد شاملو)
برچسبها: اشعار نیمایی و سپید, احمد شاملو
یاد مختاری و پوینده
چون فورانِ فحلْمستِ آتش بر کُرهی خمیری
به جانبِ ماهِ آهکی غریو میکشیدیم.
حنجرهی خونفشانِمان
دشنامیههای عصب را کفرِ شفافِ عصیان بود
ای مرارتِ بیفرجامِ حیات، ای مرارتِ بیحاصل!
غلظهی خونِ اسارتِ مستمر در میدانچههای تلخِ ورید
در میدانچههای سنگی بیعطوفت...
ــ فریبِ مان مده اِی!
حیاتِ ما سهمِ تو از لذتِ کُشتارِ قصابانه بود.
لعنت و شرم بر تو باد!
(احمد شاملو)
۱۳۷۷
نخستین که در جهان دیدم
از شادی غریو بر کشیدم:
«منم، آه
آن معجزتِ نهایی
بر سیارهی کوچکِ آب و گیاه!»
ادامه مطلب...
به اولین و ثمین باغچه بان
چه بگویم؟ سخنی نیست.
می وزد از سر امید نسیمی،
لیک، تا زمزمه ای ساز کند
در همه خلوت صحرا
به ره اش
نارونی نیست.
چه بگویم؟ سخنی نیست.
** *
پشت درهای فروبسته
شب از دشنه و دشمن پر
به کج اندیشی
خاموش
نشسته ست.
بام ها
زیر فشار شب
کج،
کوچه
از آمد و رفت شب بدچشم سمج
خسته ست.
***
چه بگویم؟ سخنی نیست.
در همه خلوت این شهر، آوا
جز ز موشی که دراند کفنی، نیست.
وندر این ظلمت جا
جز سیانوحه ی شومرده زنی، نیست.
ور نسیمی جنبد
به ره اش
نجوا را
نارونی نیست.
چه بگویم؟
سخنی نیست...
(احمد شاملو)
برچسبها: اشعار نیمایی و سپید, احمد شاملو
کژمژ و بیانتها
به طولِ زمانهای پیش و پس
ستونِ استخوانها
چشمخانهها تهی
دندهها عریان
ادامه مطلب...
